|
زنده بودنم مرگـه بدون توو عشـقت
رفـتن تو مرگ منه.
نگو که باید جداشیـم ..نبود تو نبـودمه
اگه تو از من جداشی ..امـید موندن ندارم
واسه با تو بودن ..
یه کلبه ای از عشـق..
درای دلمو |
![]() |
غم درونم را با تو باز گو کردم!!! شنیدی"باور کردی !!! اما درکم نکردی!!! خزان زندگیم را دیدی!!!خزانتر کردی!!! میتوانستی بهاریش کنی..... امانکردی!!!!با تو هیچ نخواهم گفت همراه نخواهم شد.... تو دزد درونم بودی!!!کمکم نکردی
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم
خدا! هيچ ميداني که بزرگوار آن است که گمشدهاي را به
مقصد برساند؟ تا ابد محتاج دستگيري تو، رحمت تو، توجه تو،
عشق تو، گذشت تو، عفو تو، مهرباني تو، و در يک کلام، محتاج
توام

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت
گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت
خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت
گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت
در شبان خسته دلگير تنهايي فقط
گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت
داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم
نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...
وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده 
کی میگه گریه دوای درده 
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره 
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام 
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته 
چه کنم با دلی که ز خون نشسته 
میدونست مهرشو با جونم خریدم 
اما از عشق اون جز ریا ندیدم 








تو را در آسمان شرق مي جويم جايي که آرزوهاي نقره اي من خانه دارند
تو را در حسرت يک قوي تنها
تو را در بال و پر يک پرستوي شوريده
تو را در بوسه ي پروانه ها و مغرب گيسوان فرشته هايي که هرگز زمين را نديده اند مي جويم.
چشمهايت جمهوري مهرباني و عشق است بگو من در کدام يک از خيابانهاي آن زاده خواهم شد؟
من از تمام کلمات دنيا فقط دو کلمه را مي خواهم دوستت دارم را .....و دلم مي خواهد شکوفه
ها و کوهستانها گرد من جمع شوند و هزاران بار آن را با من تکرار کنند .
دوست دارم شب و شبنم آنقدر ادامه پيدا کنند تا قلب کوچکم آفتابي شود.
کاش مي توانستم از درون يک تنگ شيشه اي با ماهي هاي قرمز برايت ترانه بخوانم .
دوست دارم نه بهشت باشد و نه دوزخ که بين من و تو فاصله اندازد .
دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ي خورشيد و هر شب در سايه روشن ماه ببينم تا نيمه
شبها با من به کوچه هاي اندوه بيايي و ببيني که چگونه کنار گلهاي شمعداني و بابونه ها ني مي نوازم.
دروازه هاي آسمان را به من نشان بده و بگذار دستهايم در منظومه شمسي جريان پيدا کند.
فانوسهاي مهرباني ات را بر سر راه من بر افراز تا در بيشه هاي زشت و مه آلود گناه گم نشوم.
مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگير و هنگامي که
سوسنهاي بي قرار در دود و بارون آواز مي خوانند مرا به خانه ات ببر!
دوست دارم در زيباترين آسمان تو زندگي کنم
سوگند به دريا و به موجي که هر دم به سوي تو بال مي گشايد شبها گاهي در جستجوي تو
پوست تاريک شب را لمس مي کنم و حتي از سنگها سراغت را ميگيرم
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به تو نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک دل داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
حتی اگه با هم نباشیم من همیشه و در همه جا همراهه توام یاد تو از قلب من بیرون نمیره

گفت: هر چند دلت خانه به دوش است ولی
دوست دارم که شود بی سروسامان تر از ایت

یار باز امدو شد چشم تماشا دل من
دیده ایینه دریا شد و دریا دل من

به نام حضرت دوست![]()
![]()
![]()
![]()
خسته ام تکیه گاه می خواهم مثل یک قبله گاه می خواهم
لحظه ی سرد بی وفایی هاست یک نفر جان پناه میخواهم
مثل شبهای برکه بیمارم تکه ای قرص ماه میخواهم
تا بگریم تمام بغض را حضرت عشق چاه میخواهم
عاشقی اشتباه شیرینیست باز هم اشتباه میخواهم
یک جهان سیب سرخ هوایی مثل ادم گناه میخواهم
اخر این ردیف بن بست است امدم از تو راه میخواهم
بعد از این امر امر چشم توست
هرچه گفتی بخواه میخواهم
به نام خدای یکتا
تو یکی از وبلاگها به این مطلب برخوردم جالب بود روانشناسی اسمها بود. اینم نمونه اش بود برای خودم خیلی هاش مطابقت داشت .برای سرگرمی جالبه.
مریم - - - Maryam
يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي ... شايد بايد مي فهميدم که قلب تو پر از رياست ... دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي
نه نگاهي نه لب پر نوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدني وآغوشي
اين چه عشقي است كه در دل دارم
مي گريزم زمن و در طلبت
من از اين عشق چه حاصل دارم
باز هم كوشش با طل دارم
این داستان از یک رمان بنام پیشنهاد گرفته شده است.
زنگ در خونمونو زدن من كه در حال درس خواندن بودم مجبور شدم در را باز كنم.دوستم بود گفت مياي دوچرخه سواري منم گفتم حالا كه خيلي زوده گفت اشكال نداره. گفتم پس 5دقيقه صبر كن تا لباسامو بپوشم رفتيم بيرون كه گفت يه چيزي بهت بگم بهم نه نميگي گفتم اگه در توانم باشه نه نمي گم گفت در توانت هست ومي توني گفتم بگو گفت با(....)دوست مي شي گفتم اون كه هنوز دهنش بوشير ميده. گفت اين طور نيست پسر خوبيه.
-هر چندم خوب باشه من از او بزرگترم ونميشه .
-خودتو به اون راه نزن ميدونم كه همسن هستيد .
-نه نه نه نه نه نه نه
- بابا باشه
رفتيم دوچرخه سواري كه اون به دوست صميمي ام گقت بهش بگو شايد قبول كرد . من خودمو به اون راه زدم كه نشنيدم .اون كه رفت. دوستم اومد وبهم گفت ومنم دوباره همون جوابو بهش دادم .
-اگه راست ميگي چرا به آران اينا جواب ندادي ؟
-آخه اونا پسراي خوبي نبودند .
- اين پسر خوبيه پس ؟
-به دور از پسر عموم كه با شه پسر خيلي خوبيه نه ولگرده خوشتيپم كه هست ديگه چي مي خواي؟
-من غرورمو بشكنم ولي اون نشكنه امكان نداره .برو بهش بگو كه بازم جوابم نه است.
- اينطور مي خواي باشه مي رم بهش ميگم.
اعصابم خورد شد به همين دليل مجبور شدم برم يه سر اون ور خيا بون .حوصله شونو نداشتم.يه نيم ساعتي گذشت تا اعصابام آروم شد رفتم تو كوچمون.يهويي دوستم بهم گفت برو يه چيزي بهش بگو . گفتم نه ولم مي كني يانه ؟
خيلي دلم مي خواست باهاش حرف بزنم ولي غرورم اجازه نمي داد وتجربه هاي دوستام اينو بهم مي گفت كه نبايد جوابشو بدم .
نميدونستم چيكار كنم مثل فيلم روياي خيس كردم يعني جوابشو ندادم .يه1ساعتي بازي كرديم كه پدرش اومد وباخواهرش كه5سال از من بزرگتر بود رفتند بيرون البته رفت لباساشم عوض كردخيلي خوشتيپ شده بو د خوب ديگه....
رفتند من يك ساعتي بازي كردم حوصلم سر رفت رفتم دوچرخمو گذاشتم خونه. اومدم بيرون همينطور داشتيم با دوستام حرف مي زديمنميدونم چي شد كه يك دفعه اي گفتم البته با يكيشون حرف زدم دوست صميميم بود.
-كي بهت گفت بهم بگي ؟
-همين صبح
-تواسم .......اين حسشو چي مي ذاري ؟
-برات خيلي مهمه دوسش داري؟
-نه بابا همين طوري پرسيدم اشكالي داشت ؟
-نخير
نمي دونستم كاري درست كردم يا نه .ولي احساس ميكنم كه منم يه جورايي يه حسي بهش دارم. خب ديگه دير شده اون جوابشو گرفت ورفت .ولي يك مشكلي بزرگي است من هر روز اونو مي بينم.كاش مي شد يك بار ديگه پيشنهاد ميداد اون وقت بهش آره رو ميگفتم . خدا ميشد بازم بهم ميگفت .نه من بهش حسي ندارم اينا همش هوسه نه عشق نمي دونستم چيكار كنم كه.....
كه مادرم صدام زد وگفت سوناريا بيا خونه گفتم الان ميام با بچه ها خدا حافظي كردم ورفتم خونه مادرم پرسيد امروز چيكاركرديد گفتم هيچي . رفتم تو اتاق خودم در رو بستم. رفتم تو تختم دراز كشيدم كه مامانم اومد گفت شام نمي خوري گفتم نه .
خيلي ها پيشنهاد كرده بودند نمي دونم چرا اين يكي اينجوري اعصابمو بهم ريخته بودحالا فكر ميكنم ميبينم كار درستي كردم كه جوابشو ندادم .
خيلي خسته بودم خوابيدم . فرداش كه از خواب پاشدم دوستم سارااومد جلوي خونه سي دي هامو پس داد وگفت
-دختر چيكار كردي اونو مي بيني ؟
-كيو ميگي؟
-خودتو به اون راه نزن ساشا را ميگم .
-خب .منظور؟
-گفت يك با رديگه بهت بگم
- سارا اين مسخره بازي ها ديگه چيه ديگه داري اعصابمو خورد ميكني برو بهش بگو دفعه ي ديگه بگه من مي دونم واون فهميدي يا نه يا يك بار ديگر برات بگم؟
در رو بستم نمي دونستم چرا اينقدر سمجه.من هر وقت به يه كي جواب رد مي دادم ميرفت ديگه پشت سرشم نگاه نميكرد. بايد الان ميرفتم خونه ي نسترن قرار بود با هم درس بخونيم .ولي يك مشكل وجود داشت واين ،اين بود كه نسترن دختر عموي ساشا بود ودوم اينكه بگذريم ديگه.رفتم خونشون كه ساشا را ديدم تو راه پله بود حالا مي فهمم واقعا خرم كه افكارام را به خاطر ساشا مشغول مي كردم واقعا من چه خري هستم .ار اون روز به دبعد تا به حال به اون هيچ فكر نكردم ونخواهم كرد.ولي اتفاقات اون روز هيچ وقت فراموش نمي كنم تو راه پله بوديم كه من داشتم ميرفتم طبقه ي بالا كه ساشا گفت :
-هيچ وقت فكر نمي كردم دخترا اينقدر ناز كنن؟ولي هر چقدر هم ناز كنن باز ما خريداريم .
- منم فكر نميكردم پسرا اينقدر سمج باشن . نسترن به من گفته بود تا حالا به هيچ دختري علاقه من نشده اي؟راست مي گفت يا نه؟يا من هزاروميشون هستم؟
-فكر نمي كردم افكارت اينطور باشه ؟
-حالا كه هست چيكار ميكني؟
-هيچي ناز كن ما هم هي خريداريم.
-اينطور شد .آقا پسرما ناز نمي كنم
-پس چرا جوابمو نمي دي ها؟
-بخا طر اينكه ميدونم دوروز ديگه ولم مي كني وميري سراغ يك عشق تازه من مي دونم كه پسرا وفا ندارن.
-توچي ميدوني اومديم وما داشتيم اون وقت چيكار مي كني؟
-هيچي .فرا موشش ميكنم
-يعني تو ميگي كه هيچ وقت دوست پسر نمي گيري ؟
-چرا بايد بگيرم؟
- همينطور .مثلا ازش خوشت اومده.
-قرا نيست من از كسي خوشم بياد .
-منم اينجور فكر مي كردم .ولي اگه دل بره ديگه عاشق شدي
ببينم مگه تو چند سالته؟15سال كه بيشتر نداري؟يه جوري حرف مي زني انگار 30سالته .توهنوز دهنت بو شير ميده داري از عشق وعاشقي حرف ميزني؟عشق عاشقي ماله توقصه هاست تو زندگي واقعي عشق وعاشقي وجود ندارد.پس نتيجه ميگيريم كه اين عشق نيست اگر عشق بود خودت مييومدي ميگفتي نه به سارا اينا ميگفتي كه به من بگن .
-روم نميشد.
-فرهاد واسه شيرين رفت بيستون كند توحاظر نشدي بخا طر من بيياي با خودم حر ف بزني. برات متاسفم.خداحافظ
-سوناريا واستا كارت دارم.
-ولم كن ديگه.
بعد اون ماجراحدود1سال بعد ما از اون خونه رفتيم .نسترن بهم گفته بود كه ساشا ازم عكس گرفته بود كه هر وقت دلتنگم شد عكس هارا ببينه.ساشا چند بار ديگم برام پيغام فرستاد ولي من جوابشو ندادم.از يك طرفدوست نداشتم اون خونه ها را ترك كنيم ولي از يك طرف ديگر دوست داشتم از اونجا بريم.تا ساشا را نبينم .البته ساشا را دوست داشتم ولي دوست نداشتم به عنوان دوست قبولش كنم.دوست داشتم به عنوان يك هم محلي قبولش كنم نه يك دوست.نسترن راست گفته بودساشا از هيچكس خوشش نيومده بود بجز من از اون روز به بعد هم از كسي خوششم نيومد. ولي من دوستش داشتم. حالام دوستش دارم . نمي شد غرورم را بشكنم بخاطر ساشا.ولي......
رود ها در جاری شدن
وعلف ها در سبز شدن
معنا پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریا ها با موج ها
زندگی پیدا میکنند
و انسان ها
همه ی انسان ها
با عشق
فقط " با عشق"
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم نا توانم رحم کن
با شد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
با شد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد
که در قلبم " عشق" نباشد
هرگز نباشد...
آمین
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو ........ براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده ........ براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو ......... براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه....... براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن ......... براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير ....... براي عشق وصال كن ولي فرار نكن ........ براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .......... براي عشق بمير ولي كسي رو نكش ........ براي عشق خودت باش ولي خوب باش ........ همیشه عاشق باش !
اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم پرنده باشم و تا دور دست ها به کنار تو پرواز مي کردم
اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم
من و تو
من و تو خانه ی عشقمان را سست بنیاد کردیم
گرچه قصری ساخته بودیم زیبا ولی اندرون دیوار هایش چه بود؟
اندرون دل هایمان چه بود؟
روز به روز بر آجر های عشقمان می افزودیم به خیال خود
ولی ای عشق بر باد رفته من با اولین زلزله ای که آمد
کاخ عشقمان ویرانه ای شد
که خود نیز از آن در فراریم
آری آجر های عشقمان را بدون فکر روی هم چیدیم و شاید....
می دانم تقصیر تو نیست. لعنت بر این زلزله شوم .
ولی چه کسی کاخ عشقمان را سست بنیاد کرد؟
من و تو
نمی گویم باز آی تا این ویرانه ی شوم را دگر بار سازیم
گویم حال که قصد رفتن داری ای محبوب دل آزار من چرا با سنگ های کاخمان مرا شکنجه می دهی؟
آجر هایی که خود روی هم گذاشتیم.
برو تا این ویرانه را ویرانه تر نکنیم
گر قصد ماندن داری من درمانده از عشق را آزار مده.
خدای من این چه رسمیست ؟ خدای من این چه رسمی بود؟
نه میرود تا با خاطرات شیرینش با غم های رنگارنگم تنهایم گذارد
حال که مانده به کدامین جرمم این چنین دانسته آزارم میدهد؟
آیا این بهای عشق بود؟؟؟
زندگی قشنگه اگه برای تــــــــــو باشه
مرگ قشنگه اگر برای تـــــــــــو باشه
دلتنگی قشنگه اگه برا برای تــــــــــو باشه
من قشنگم اگه با تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو باشم
اماتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوهر جور باشی قشنگی![]()
کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو را میگیره هر روز
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد
بی تو بودن گرفته
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات
گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده
کاش می دونستی چقدر دلواپس توام
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضورت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر کنم
تو هم به من فکر می کنی؟
می دونم هستی !!!!!!!!
شمع 
از شمع یک چیز آموختم : ایستاده بمیرم،
بی صدا بمیرم، به پای دوست بمیرم.
و از جانم براي روشني دنياي تاريك هزينه كنم و همدم و همنشينم
پروانه باشد و روشن كننده سياهي باشم
و مظهر راز و نياز و دعا. اينها را هم از شمع آموختم.

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را
